صداهایی که درنمیآیند، یا دل بی قرار دارم من
-
تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 13:14
تازگیها دلم برای همه تنگ شده. پیشتر هم تنگ میشد البته، ولی موقعیت طوری نبود که بشود برطرفش کرد و در نتیجه ناچار میشدم گوشهای برای خودم نگهش دارم. بعد هم همه دلتنگیها را دو سال تلنبار کردم و توی سرشان زدم که صدایشان درنیاید، و از آنجا که وقتی صدای چیزی را خفه کنی از یک جای دیگر صدایی درمیآید، صدای جا...
نامههای بیجواب - 8
-
تاریخ: 1401/11/18 ساعت: 15:17
فاخته جان، سلاممن آدمِ نوشتن بودم؛ نه اینکه نویسنده خوبی باشم و بذر نویسندگی را در من کاشته باشند، نه، فقط اینطور راحتتر حرف میزنم. وقت تایپ کردن هیچکس جلودارم نیست. احدی نمیتواند از پس کلمههایم بربیاید. منِ نحیفِ ضعیف، با وجود این کلمهها هیچ نگرانی ندارم؛ میتوانم دل زیباترین دختران را به دست بیاورم...
نخواستیم اصلا
-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 19:58
عمر دراز و مغتنم نمیخوایمپول و ماشین و خونه هم نمیخوایمیه دلبر از تموم دنیای تومیخواستیم و ... حتی اونم نمیخوایمچرند و پرند نوشته شده توسط فرید دانشفر در ۱۴۰۱/۰۶/۲۴ | Adblock test (Why?)
حتی عنوان هم نمینویسم
-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 19:58
یک نفر برایم نظر گذاشته و پرسیده است که «اژدر چه شد؟». اژدر چند وقتی هست که غیبش زده، رفته است جایی که نمیدانم کجاست، بیخبرم ازش. شاید بلایی سرش آمده. آخ اگر دخترعمهام الآن اینجا بود بهم تشر میزد که یک «بلا به دور» بگویم. طفلکی خیال میکرد به حرف من چرخ و فرمان روزگار میچرخد و اگر این جمله جادویی را ...
فحش دادن را یاد بگیرید
-
تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 17:59
هر کاری را باید درست انجام داد؛ فرقی هم ندارد کار سادهای باشد یا پیچیده، کوچک باشد یا بزرگ. چه وقتی قرار است قله اورست را فتح کنید و چه وقتی میخواهید به بانکی دستبرد بزنید، باید بلد باشید چطور به درستی انجامش دهید. بعضیها حتی فحش دادن و توهین کردن هم بلد نیستند؛ نمیدانند وقتی از رفیقشان ناراحت شدهان...
پرسش شماره یک، دو نمرهای
-
تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 17:59
اگر صمیمیترین دوستتان (دختر/پسر) را ناراحت کنید و یک هفته یا یک ماه سکوت بینتان برقرار باشد، آیا برمیگردید و از او عذرخواهی میکنید؟ نوشته شده توسط فرید دانشفر در ۱۴۰۰/۰۸/۰۳ | Adblock test (Why?)
حلوا حلوا
-
تاریخ: 1401/4/3 ساعت: 17:59
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه به جز «روزنوشت»ها باقی نوشتهها فقط یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفتگو» هم که تکلیفش معلوم است. Adblock test (Why?)
نامههای بیجواب - 7
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 5:24
فاخته جانهرچه بلد بودم از ذهنم پرید بس که ننوشتم. حکایت تنبلی نیست، که این روزها از فرط پرکاری نحیفتر هم شدهام. نمیدانم چرا مدام عرق میکنم. این روزها انگار دیوارهای خانه به هم نزدیک شدهاند، خانه
هزینه مالیدن را بپردازید
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 5:24
همهچیز عوض شده. حتی همین بقال سر کوچهمان هم که خودش به خودش میگفت سوپرمارکت، دیگر نیست؛ چند ماه پیش جمع کرد و رفت. یعنی میخواهم بگویم تغییرات خیلی ریشهای بوده. البته از حق نگذریم این همسایه سمت ر
طلبکار
-
تاریخ: 1399/2/18 ساعت: 5:24
تنها شدیم کنج اتاقامونزندونیِ این چار تا دیواریمما که هزار آغوش گرم یاراز عالم و آدم طلب داریمحرف دلا توی گلو مُردهبس که رو لبهامون نمیآریمما عاشقای فصل پاییزیمابر بهاریم و... نمیباریم پینوشت: در لحظه نوشته شد. اگه ایراد وزنی داره، از روش بپرید!چرند و پرند
گوشه ذهن
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 23:41
روبروی تلویزیون به پشتی تکیه دادهام. اژدر دو سه روزی است رفته؛ بیخبر. یک کلمه هم حرف نزد. قبلترها وقتی میخواست جایی برود، میگفت. اصلن اگر جایی هم بود، با هم میرفتیم. کنترل را توی دستم بازی میده
تب کردم شاید پرستارم تو باشی
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 23:41
نیستی ببینی بیلیروبینِ خونم بالاست.مینیمال
ندیدهای مرا؟
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 23:41
گم شدهام. اگر کسی پیدایم کرد، نشانی ندهد. این بیرون زیادی شلوغ است، دوباره گم میشوم. بهتر است من را همینطوری بیندازد توی صندوق پست، بروم پیش بقیه گمشدهها. بلکه آنجا بتوانم گمشدهام را پیدا کنم. مینیمال
هیچکس «راس» را دوست ندارد
-
تاریخ: 1398/11/24 ساعت: 23:41
در یکی از قسمتهای سریال «فرندز»، راس بر سر دوراهی «ریچل» و «جولی» میماند. رفقایش که میخواهند به او کمک کنند، پیشنهاد میکنند فهرستی از نقطه ضعفهای هر دو را روی کاغذ بیاورد و بعد تصمیم بگیرد با چه
بزن
-
تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 3:06
کنار من از کار و بارت بزناز خوابت و شام و ناهارت بزنقرار گذاشتی دور بمونیم از هم...ایندفعه رو زیر قرارت بزنچرند و پرند
من همین پایین منتظرم
-
تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 3:06
پا شو رضا، رسیدیم. الدنگ از اولش خواب بوده تا الآن. پا شو، جاده رو ندیدی، از دستت رفت. همیشه بدموقع میخوابی. منم چشمام میرفت، نصفه نیمه دیدم. ماها بدخواب شدیم کلا. عوضش دم کوه که میرسیم، بیداریم. ی
نامههای بی جواب - 6
-
تاریخ: 1398/2/23 ساعت: 3:06
سلام فاخته جانفراموشکار شدهام تازگی؛ خاطرم نیست امروز یکشنبه بود یا دوشنبه. میدانی؟ آدمیزاد ذاتا فراموشکار است؛ نه اینکه به اشتباه چیزی را یادش برود یا حواسش پرت باشد مثل من، نه؛ با تصمیم و نظر خودش
باید بریم جاده باید بریم جاده
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
دست روی کیبورد که میبرم، تهش چیزی جز چسناله درنمیآید. میخواهم روزنوشت باشد، میشود دلخوری از آدمها، انتقاد از جامعه هم که همان پخ است، اژدر هم که پیشفرض سیستمش روی گِله و شکایت تنظیم شده و برای
یک مکالمه ساده در یک روز داغ تابستان
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
- چشمهای من نزدیکبینه.- پس منو زیاد از خودت دور نکن.نوشتههای پراکنده
نامههای بیجواب - 5
-
تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
فاخته جانببخش مرا که بلد نبودم تو را داشته باشم. داشتم مزه مزه میکردم شیرینیات را، از لحظهها حظ میبردم، اما تو خواستی جام را سر بکشم. و من مردد ماندم، لکنت زبان گرفتم، حرف در گلویم ماسید. نتوانستم