خرید بک لینک
حالا نه این‌که دلم بخواهد رفیق‌های زیادی داشته باشم، فقط خواستم بپرسم دست‌کم آن قبلی‌ها چرا نیستند. این چند وقت چرا خبری ازشان نیست. یکهو بی‌خبر می‌روند، بعد آدم می‌ماند و دل تنگش. نمی‌شود هم بهشان پیام داد؛ دیده‌اید که ...احساس است دیگر، چه می‌شود کرد. مثلا استرس آن دوستی را می‌گیری که کنکور داشت و کلی باهاش حرف زده بودی و راهنمایی‌اش هم کرده بودی، و حالا خبر نداری نتیجه تلاشش چه شد. نمی‌دانی به خواسته‌اش رسید و دانشگاهی در همین تهران قبول شد یا نه. حالش چطور است اصلا؟ حالش چندان خوب نبود آن روادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 3:20

از بچگی، از نوجوانی، خیلی اخلاق‌گرا بودم (که البته آن‌طور که فکر می‌کردم هم سراسر خوبی نیست)، و مدام مراقب حرکت‌ها و رفتارهایم بودم؛ در همه‌حال، چه پیش خانواده، چه در جمع، چه تنها در کوچه و خیابان، سعی می‌کردم مودب باشم....حالا در خلوت خودم، وقتی با دوست‌های خودم -به‌ویژه آن‌ها که باهاشان مدت‌هاست ارتباطی ندارم- حرف می‌زنم (بله، من چنین چیزی را تصور می‌کنم)، ازشان می‌پرسم که دختر/پسر مگر من بهت بدی کرده بودم که از من می‌ترسی؟ مگر من گولت زدم، بهت دروغ گفتم، بهت توهین کردم، ازت سوءاستفاده کردم، بادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 3:20

دکتر پرسید که چرا به دوست‌دختر وبلاگی‌ات نگفتی شوهر نکند، گفتم حالا از کجا می‌دانی نگفتم. بعد ساکت شد و بر و بر نگاهم کرد. گفتم اصلا شما از کجا خبر داری من وبلاگ دارم، که گفت من مخاطب خاموشتم. گفتم ای بخت سیاه، مخاطب‌هام...دکتر گفت این پستت دارد طولانی می‌شود، گفتم تقصیر شماست. این‌که دارم با این پیام‌ها حرف می‌زنم هم تقصیر شماست. شما هیچ به جزئیات توجه نکردید. این کلمه‌هایی که تایپ می‌شوند بار معنایی دارند. البته راستش را بخواهید من هم به جزئیات توجه نکردم؛ مثلا نمی‌دانستم کلمه‌ای که نوشته می‌شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 3:20

از آنجا که من محمدرضا گلزار نیستم (خوشبختانه) و شما من را نمی‌شناسید و به قول این خارجی‌ها یو هَو نو آیدی‌آ که من چه شکلی لباس می‌پوشم، قبل از رفتن سراغ اژدر، باید اول خوب و کامل توضیح بدهم که من چه سلیقه‌ای دارم و چطور ...اژدر یکی از این شلوارهای گشاد یا همان بَگ که رنگ و طرح چرک دارد می‌پوشد، با یک تی‌شرت تقریبا بلند با رنگی شاد، یک کفش کتانی ساده سفید یا روشن، با خط‌های آبی یا قرمز. کمی هم جینگول پینگول به خودش می‌بندد؛ البته در این مورد زیاده‌روی نمی‌کند چون خیلی بدش می‌آید. برای مثال، یک گرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 3:20

می‌خواهم اعتراف کنم. جرم و جنایت؟‌ نه، از این خبرهای هیجان‌انگیز نیست. من مسیر صاف را رفتم و این راه‌های مستقیم، شوربختانه شور و هیجانی ندارند. همه رفتند جاده چالوس، من رفتم فیروزکوه. همه یعنی همه‌ی آن‌هایی که می‌شناسم. ...من در نوجوانی گیر کرده‌ام. این همان اعترافی است که می‌خواستم بکنم. می‌دانید گیر کردن در نوجوانی یعنی چه؟‌ یک مثال ساده می‌زنم بعد خودتان تعمیمش بدهید به چیزهای دیگر؛ پسرکی آمده بود عید دیدنی و توی اتاقم پی بازی کردن بود. «عمو فلان بازی را داری، عمو بزن دانلود کن». و این‌ها را ادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 3:20

خلاصه‌اش این‌که بله، طبق معمول بیدار بودم. می‌شناسی که من را، ساعت خوابم درست نمی‌شود. داشتم کار می‌کردم خیر سرم. می‌دانی، ما که این‌طرف‌ها زندگی می‌کنیم گوش و هوشمان قوی‌ است، حتی حس شامه‌مان؛ بو را از صدها کیلومتر آن‌ط... خبر ندارم آن‌طرف‌ها دریا دارد یا نه. گفته بودم که جغرافی‌ام خوب نیست، حالا که حتی نمی‌دانم اصلا کجای این نقشه را باید نگاه کنم؛ غرب یا شرق، بالا یا پایین، دور یا نزدیک. احمد می‌گفت دور باش اما نزدیک، ولی من می‌گویم گُه توی آن بودنی که با فاصله باشد. چه فایده آدم دلش جای دیگرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 3:20

دکتر پرسید «چرا همه‌ی دردهایت سوزشی است؟» نمی‌دانم کی به این دکترها مدرک می‌دهد.

می‌سوخه؟


روزنوشت

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 3:20

شما که در جریانی، من خیلی به کلمه‌ها فکر می‌کنم؛ الان درگیر این سوال شدم که این «نکردی» از کجا آمده؟ همه هم به زبان می‌آورند و کسی موقع گفتنش لبش را گاز نمی‌گیرد. یعنی می‌خواهم بپرسم که به نظر شما هم زشت است یا من ذهن من...دروغ چرا، این روزها مدام به یادتان می‌افتم؛ یعنی به شکل ناراحت‌کننده‌ و غم‌انگیزی هر چه در اطرافم می‌بینم شما به ذهنم می‌آیید. برای مثال، دیوارهای نازک یادآور شما هستند، چون می‌گفتید آرام صحبت کنم چون دیوارهای آنجا نازک‌اند و صدا می‌رود آن‌طرف؛ البته این را یک بار گفتید فقط، وادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 5 مرداد 1405 ساعت: 3:20

چند روز پیش دکتر با من حرف زد. نمیدانم نگران من است یا میخواهد مرا از سرش وا کند. آن وقت که لازمش داشتم من را سنگقلاب کرد و حالا دیگر چندان مهم نیست حرفی بزند یا نزند. البته بدم نمیآید گاهی حرف بزند با من. این حرف زدن هم چیز عجیبی است واقعا؛ آدمیزاد اگر خودش را نریزد بیرون، میترکد. بهش گفتم دکتر من پیش خودم خیال میکردم خیلی آدم کاردرستی هستم اما فهمیدم آنقدرها هم بینقص نبودم. نه اینکه آدم بدی بوده باشم، نه، فقط فهمیدم بعضی کارهایم درست نبوده، بعضی رفتارهایم میتوانست بهتر باشد. دکتر حرفهایم را تایید کرد. گفتم خیال میکنم تازه دو سه سال است که به «بلوغ فکری» رسیدهام. دکتر گفت آفرین ولی یککم دیر نشده؟ گفتم دکتر تو باید ازم حمایت کنی خیر سرت. اصلا سه سال پیش خودت هم به بلوغ فکری نرسیده بودی. گفتم البته آنهایی که با من بودند هم چندان بی نقص نبودند ها. یعنی همانقدر که من خوب بودم آنها هم بودند. حالا اینطور دارم فعل جمع استفاده میکنم پیش خودتان نگویید این پسرک با بیست نفر بوده؛ نه، صرفا چون از یک نفر بیشتر بوده فعلم بهناچار جمع میشود. دکتر گفت: «خودت را اذیت نکن.» چه کسی به این دکترها مدرک میدهد؟ من مازوخیسم ندارم که خودم را اذیت کنم. ربات هم نیستم که هر دستوری فرمودید همانجا وارد سیستم مغزم کنم و اجرا شود. فکر در سر آدم میچرخد و خودش را به در و دیوار کله میکوبد، بعد آدم سردرد میگیرد.آقا اصلا از وقتی این هوش مصنوعی آمد گرفتاریهای جدید هم آمد. یکذره عقبتر هم میتوانیم برویم؛ از وقتی که شبکههای اجتماعی دور ما را گرفتند و گیر کردیم در ماز. ماز که میدانید چیست؟ شما خارجیها بهش میگویید لابیرنت. خیال میکنم مشکل اینجاست که ضربآهنگ زندگی تند شده؛ آدمها عجادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: چهارشنبه 27 تير 1403 ساعت: 21:26

من جغرافیام خوب نیست؛ شمال و جنوب سرم نمیشود، غرب و شرق را با هم اشتباه میگیرم. جدا از این، خیابانها و بزرگراهها هم نمیشناسم. یعنی به طور کلی با موقعیت و مکانیابی مشکل دارم. نمیدانم کافه خوب کجاست، فستفودهای تهران کجا هستند، اگر بخواهم با دختری پسری قرار بگذارم کجا را باید نشان کنم. برای همین قرارهایم شد وسط خیابان، توی ماشین. میخواهم بگویم این قرارهای ماشینی، از روی بیادبیام نبود، از بیمحبتی و بیاحساسیام نبود، من فقط بلد نبودم.من جغرافیام خوب نیست؛ نمیدانم آلمان و اتریش و کانادا کجای نقشه هستند. شهرهایشان را هم نمیشناسم. برای مثال، نمیدانم کانادا شهری به اسم لندن دارد یا نه. آخر یکی توی لینکدین موقعیت مکانیاش را زده بود لندن کانادا. میگویم شاید اشتباهی نوشته، شاید همین تهران خودمان است و الکی نوشته. هفتهای یک بار هم میروم صفحهاش را نگاه میکنم. خلم؟ شاید. باورم نمیشود خلاصه.من جغرافیام خوب نیست؛ احتمالا برای همین است که سفر هم نرفتم. البته من درونگرام، من تنبلم، خانه را به جاهای دیگر ترجیح میدهم. زورم میآید بروم جایی دیگر. همین شد که به جای تفریحهایی مثل مسافرت و تهرانگردی، چرخیدم لای صفحههای اینترنتی. گشتم لابهلای وبلاگها؛ از سال 85 یا همین حدودها. شاید بخندید اما دوستهای زیادی از همین وبلاگها پیدا کردم. از بس که نظر خصوصی میگذاشتم. شما که غریبه نیستید، از توی این وبلاگها دوستدختر هم پیدا کردم. چقدر هم خوب بود انصافا. من هم خوب بودم. با هم خوب بودیم. همهچیز خوب بود کلا.من جغرافیام خوب نیست؛ و خیال میکنم آدم خیلی چیزها را از دست میدهد اگر جغرافیاش خوب نباشد.پینوشت: بایگانی وبلاگتان را پاک نکنید. آدم صفحه سفید میبیند دلش میگیرادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 7 تير 1403 ساعت: 16:02

توی آینه نگاه میکنم و با خودم حرف میزنم. کار عجیبی نیست اصلا، همه آدمها با خودشان حرف میزنند؛ فقط فرقش این است که گاهی صدایم درونی نیست دیگر، یعنی اگر کسی کنارم باشد میشنود. گفتم پسر چقدر زود گذشت. چند لحظهای صبر میکنم که جوابم را بدهد اما آینه حرفی نمیزند. میگویم دیدی 36 ساله شدم؛ سی و شش ساااال. شوخی نیستها. عمری است برای خودش. با لبی بسته میپرسم از خودم مگر همین پارسال نبود که از خدمت برگشتم؟ مگر همین شش ماه پیش نبود که با بچههای مجله رفتیم کتابگردی؟ مگر همین سه ماه پیش نبود که تابستان هر هفتهاش خاطره شد و خوش گذشت؟ یعنی دستکم به من که خوش گذشت، شما را نمیدانم. آینه ساکت است؛ خیال میکند حرف الکی میزنم. میگویم نامرد تا به حال از من دروغ شنیدهای؟ چرا نباید حرفم را باور کنی. آدم وقتی یک حرف را چند بار تکرار میکند یعنی منظوری دارد. حتی اگر به شوخی هم باشد یعنی یک چیزی توی خودش دارد که باید قلقلکت بدهد. شاید نمیشد آن حرف را یکراست و جدی مطرح کرد. همه حرفها که آخر گفتنی نیست. هرچند که من گفته بودم میشود رفت، کاری ندارد که، میشود ماند، اینهمه شهر و محله. به حرف نیست البته، باید عمل کرد. ولی همین حرف هم خودش غنیمت است، بعضیها همین حرف زدن هم بلد نیستند.از آینه میپرسم اهمیتی دارد کسی روز تولدت را یادش باشد؟ آنوقتها که ترم اول دانشگاهم بود توی یک برگه کوچک برای خودم نوشته بودم چند نفر تولدم را تبریک گفتند. میگویم پسر حالا که خرس گنده شدهای چرا سخت گرفتی. باید رد میشدی از چیزهای کوچک. آه از دست این کمالگرایی، آه از این دل حساس، آه اگر دیروز برگردد. آدمیزاد اسیر زمان است اصلا. این زمان ما را مسخره خودش کرده؛ نگاهش میکنی عبور نمیکند، سر میچرخانی شادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: جمعه 25 خرداد 1403 ساعت: 15:43

سلام خانم دکترچند وقتی است حالمان خوش نیست. البته خیال نکنید به همین خاطر بوده که برایتان چیزی نوشتیم، نه؛ راستش را بخواهید چند روز پیش شنیدیم جایی درددل کردهاید، ما هم هوایی شدیم چیزکی بنویسیم. مخصوصا اینکه بار آخر هم گلایه کرده بودید چرا تا به حال چیزی برای من ننوشتی. شما که خوب ما را میشناسید، نمیتوانیم رک و مستقیم مثل آدمیزاد حرفمان را بزنیم. باید بپیچیم لای لفافهای، استعارهای، قصهای چیزی تا با خودمان کنار بیاییم که حالا میتوانیم این را منتشر کنیم. ما اگر بلد بودیم خودمان را بروز بدهیم که حال و روزمان اینطور نمیشد. دلخور که میشویم، میرویم توی خودمان؛ میخوریم حرفمان را. انگار که دهانمان را طلسم کرده باشند، هیچ صدایی ازش بیرون نمیآید. یک عمر چوب همین ساکت ماندن را خوردیم. چه چیزهایی را از دست دادیم سر زبانی که ناگهان قفل میشد، و چه آدمهایی را.از بچگی ترسم این بود که نکند کسی را برنجانم، نکند کسی از من ناراحت باشد. یا از اینها بدتر، نکند اشتباهی ازم سر بزند. چه اشتباهی؟ مهم نبود؛ هر کاری که دیگران میگفتند اشتباه است، خطرناک است، و همه آن «نباید»ها. آنقدر ما را امر و نهی کردند که خیال کردیم فقط کافی است آدم خوبی باشیم تا خوشبخت شویم. این را قبلا هم بهتان گفته بودیم، خاطرتان هست؟ لبخندی از سر دلسوزی زدید و یک «آخی» هم ضمیمهاش کردید. بچه بودیم، و هنوز هم بچهایم. بزرگ شدن کار ما نبود.آدمیزاد زاده اشتباه است. این را نمیدانستم. حالا کمتر سعی میکنم بقیه را نصیحت کنم که فلان کار را بکنند یا نکنند. دیر فهمیدیم که یکوقتهایی باید اشتباه کرد. یکوقتهایی باید بیرون از خط نقاشی کرد، باید سیگار کشید، باید نگران همسایه نبود، باید شیطنت... نکردیم اما. به خودمان سخت گادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 14:10

سلام فاخته جانهیچ ننوشتی و نگفتی کجایی و چه میکنی. من البته خبر شدم که هواپیما سالم نشسته و حالا هزار کیلومتر آنطرفتر هستی. من هیچوقت با این معیارها و واحدهای فیزیکی ارتباط نگرفتم. نمیفهممشان. گولزنندهاند؛ در ظاهر به طور دقیق همهچیز را مشخص و معلوم میکنند اما آدم آخرش نمیفهمد معنی و مفهومشان را. میدانید منظورم چیست؟ من توی کلهام نمیرود که 100 کیلومتر چه فرقی دارد با 350 کیلومتر و هزار کیلومتر. بگذار بگویم من چطور محاسبه میکنم و چه میفهمم؛ من همینقدر سرم میشود که وقتی کسی را نمیبینم یعنی از من دور است، و اگر کسی هر روز حالم را بپرسد یعنی به من نزدیک است یا میخواهد نزدیک شود. شما همیشه دور بودید از من، حتی آن وقت که پیام میدادید، حتی آن موقع که روبهرویم نشسته بودید، حتی وقتی دستهایتان را گرفتم.فاخته جان تا آدم به آدم نزدیک نشود هیچ احساسی را نمیفهمد. این پیامهای مجازی هزار حرف صمیمی و زیبا هم که داشته باشند دستآخر چیزی را در ما تکان نمیدهند، قلبمان را لمس نمیکنند، ما را شیفته نمیکنند. بعضی حرفها دلیاند، بعضی پیامها دارند از صفحه نمایش گوشی بیرون میآیند، اما به ندرت. هرچند حتی همانها هم رد پایشان نمیماند، پنداری دود میشوند میروند توی هوا. سازندهاش هم از این ماجرا باخبر است، برای همین یک گزینه Pin هم تعبیه کرده تا که آن بالای صفحه گوشی باشد و یادمان بیاورد. حالا اگر یک روز گرم یا خنک بهاری بیایی کنارم بنشینی و دستم را بگیری، من ناخودآگاه توی ذهنم عکسش را برمیدارم و برای همیشه خاطرم میماند. تازه هروقت هم یادش بیفتم آنقدر تر و تازه است که تنم مور مور میشود.فاخته جان این کلمهها قدرت عجیب و غریبی دارند؛ دستکم برای من اینطور است. البته که اادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: دوشنبه 27 فروردين 1403 ساعت: 14:10

این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه به جز «روزنوشت»ها باقی نوشتهها فقط یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفتوگو» هم که تکلیفش معلوم است.

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 12:30

درِ اتاق را بسته بود و داشت با کسی تصویری حرف میزد. من که از کامپیوترم دور افتاده بودم، رفتم یک کاسه شیر داغ کردم که با کیکی بیسکویتی چیزی بخورم. نیم ساعت که گذشت، در را باز کرد و با نیش باز آمد کنارم نشست. مثل بچههای هفت هشت ساله منتظر بود بپرسم کی بود. البته از آن لبخند بزرگ روی صورتش هم میتوانستم جوابش را حدس بزنم.- کی بود؟- دوستدختر سابقم.اگر صد تا حدس میزدم، اینیکی احتمالا نودونهمیاش بود. وقتی میگویم اژدر آدم عجیب و غریبی است بهم حق بدهید. آن از اسمش این هم از رفتارش که هیچ به آدمیزاد نرفته؛ آخر شما بگویید کدام دیوانهای را سراغ دارید که وقتی دوستدختر/پسر سابقش زنگ میزند نیشش باز شود؟ قاعدتا باید افسردگیاش بیشتر شود، اما برای او برعکس عمل میکند. تکه آخر کیک را با جرعه آخر شیر پایین میدهم. یکدفعه فکری میشود و میگوید: «البته نمیدونم دوستدخترم بود یا نه.» نخیر، دیوانهتر از ایشان در عالم پیدا نمیکنید. یعنی چه که نمیدانم. آدم مگر میشود نفهمد دوستدختر داشته یا نداشته.- ببین ما با هم صحبت میکردیم، پیام میدادیم. چند باری هم بیرون رفتیم. ولی اون چیزی که باید باشه نبود. یعنی من دلم میخواست ولی اون نمیخواست. البته اونم بدش نمیاومدها. نمیدونم.من از کارش سر درنمیآورم. یعنی بعد از اینهمه سال دوستی، هنوز گاهی نمیفهمم چی توی کلهاش میگذرد. ظرفها را برمیدارم و میروم توی آشپزخانه که بشورمشان. صدایش را بلند میکند که خوب بشنوم: «یعنی من رو دوستپسرش نمیدونست.» پیشدستی را میگیرم زیر شیر آب و کامل زیر و رویش را خوب میسابم. صدای آب که میخورد کف سینک میرود روی اعصابم؛ سر وامانده شیر آب را کمی اینطرفی میکنم که صدایش کم شود. «ولی خب یه بار هم بهم گفت حادامه مطلب

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: سه شنبه 1 اسفند 1402 ساعت: 12:30

صفحه بندی