از بچگی، از نوجوانی، خیلی اخلاقگرا بودم (که البته آنطور که فکر میکردم هم سراسر خوبی نیست)، و مدام مراقب حرکتها و رفتارهایم بودم؛ در همهحال، چه پیش خانواده، چه در جمع، چه تنها در کوچه و خیابان، سعی میکردم مودب باشم....
حالا در خلوت خودم، وقتی با دوستهای خودم -بهویژه آنها که باهاشان مدتهاست ارتباطی ندارم- حرف میزنم (بله، من چنین چیزی را تصور میکنم)، ازشان میپرسم که دختر/پسر مگر من بهت بدی کرده بودم که از من میترسی؟ مگر من گولت زدم، بهت دروغ گفتم، بهت توهین کردم، ازت سوءاستفاده کردم، با تو بد بودم یا ... که چنین خیالهایی درباره من داشتی؟ میدانید، خیلی غمگنانه است که عمری خوب باشی و دربارهات بد فکر کنند.
پینوشت: روزگاری، وقت نوجوانی، از این آهنگ شهرام کاشانی خوشم میآمد. بعد از سالها، امروز شنیدمش دوباره. حالا دوستش ندارم؛ من تمام عمر نگرانی اصلیم این بود که گریه کسی را درنیاورم. البته این تکهاش خوب است: «وقتی رفتی، همه دنیام دلواپسی بود»
روزنوشت
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان