خلاصهاش اینکه بله، طبق معمول بیدار بودم. میشناسی که من را، ساعت خوابم درست نمیشود. داشتم کار میکردم خیر سرم. میدانی، ما که اینطرفها زندگی میکنیم گوش و هوشمان قوی است، حتی حس شامهمان؛ بو را از صدها کیلومتر آنط...
خبر ندارم آنطرفها دریا دارد یا نه. گفته بودم که جغرافیام خوب نیست، حالا که حتی نمیدانم اصلا کجای این نقشه را باید نگاه کنم؛ غرب یا شرق، بالا یا پایین، دور یا نزدیک. احمد میگفت دور باش اما نزدیک، ولی من میگویم گُه توی آن بودنی که با فاصله باشد. چه فایده آدم دلش جای دیگری باشد و خودش آنجا نباشد. اصلا شما بگو، هر جا که رفتی، دلت همانجاست؟ وقتی شمعهای تولدت را فوت میکردی دلت کجا بود؟ یا وقتی خبر را شنیدی. هیچ یاد ما کردی بیوفا؟!
روزنوشت
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان