حالا نه اینکه دلم بخواهد رفیقهای زیادی داشته باشم، فقط خواستم بپرسم دستکم آن قبلیها چرا نیستند. این چند وقت چرا خبری ازشان نیست. یکهو بیخبر میروند، بعد آدم میماند و دل تنگش. نمیشود هم بهشان پیام داد؛ دیدهاید که ...
احساس است دیگر، چه میشود کرد. مثلا استرس آن دوستی را میگیری که کنکور داشت و کلی باهاش حرف زده بودی و راهنماییاش هم کرده بودی، و حالا خبر نداری نتیجه تلاشش چه شد. نمیدانی به خواستهاش رسید و دانشگاهی در همین تهران قبول شد یا نه. حالش چطور است اصلا؟ حالش چندان خوب نبود آن روزها که حرف میزدیم. اون روزا که دِله بود، دِله پرحوصله بود.
یا مثلا آنیکی که خیلی مرا دوست داشت و ازم تعریف میکرد. البته بعدها این قضیه را به شدت تکذیب کرد و گفت من هیچوقت دوستت نداشتم. حالا همان موقع هم داشتها، ولی به روی خودش نمیآورد. من هم هرچه گفت گفتم باشد؛ نیست که صدایش هم قشنگ بود، آدم خلع سلاح میشد. به من میگفت صبور باش. گفتم دل آدم اگه سنگ صبوره، صبوری هم ولی اندازه داره.
حالا اینها به کنار، آن دیوث کجا رفت؟ آهان یادم آمد، آنیکی را خودم ول کردم. حالا نه اینکه خیال کنید من آدم بیمعرفتی هستم، نه؛ خیلی جاها کوتاه آمدم، خودم پیام دادم، خودم سراغش را گرفتم، اما نشد. بگذارید یک نصیحت دوستانه کنم بهتان؛ توی بگو مگو، تا وقتی تمام ماجرا را گوش نکردهاید، بد و بیراه نگویید. باید فرصت حرف زدن به هم بدهید. نباید جلو راه همدیگه رو ببندیم.
میخواستم از بقیه هم بنویسم، ولی تا همینجا هم زیادی طولانی شد. باقی بمانند برای دفعه بعد، البته اگر حس و حالی برایم مانده باشد. بس که تعدادشان زیاد است بیمعرفتها.
پینوشت: یک راه ارتباطی بگذارید خب!
روزنوشت
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان