خوش به حالت تکه سنگ - تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 3:20
حالا نه این‌که دلم بخواهد رفیق‌های زیادی داشته باشم، فقط خواستم بپرسم دست‌کم آن قبلی‌ها چرا نیستند. این چند وقت چرا خبری ازشان نیست. یکهو بی‌خبر می‌روند، بعد آدم می‌ماند و دل تنگش. نمی‌شود هم بهشان پیام داد؛ دیده‌اید که ...احساس است دیگر، چه می‌شود کرد. مثلا استرس آن دوستی را می‌گیری که کنکور داشت و...
منو نشناختی خوب من - تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 3:20
از بچگی، از نوجوانی، خیلی اخلاق‌گرا بودم (که البته آن‌طور که فکر می‌کردم هم سراسر خوبی نیست)، و مدام مراقب حرکت‌ها و رفتارهایم بودم؛ در همه‌حال، چه پیش خانواده، چه در جمع، چه تنها در کوچه و خیابان، سعی می‌کردم مودب باشم....حالا در خلوت خودم، وقتی با دوست‌های خودم -به‌ویژه آن‌ها که باهاشان مدت‌هاست ا...
نزدیکی و دوستی - تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 3:20
دکتر پرسید که چرا به دوست‌دختر وبلاگی‌ات نگفتی شوهر نکند، گفتم حالا از کجا می‌دانی نگفتم. بعد ساکت شد و بر و بر نگاهم کرد. گفتم اصلا شما از کجا خبر داری من وبلاگ دارم، که گفت من مخاطب خاموشتم. گفتم ای بخت سیاه، مخاطب‌هام...دکتر گفت این پستت دارد طولانی می‌شود، گفتم تقصیر شماست. این‌که دارم با این پی...
شلوار بگ هدفون و یه سیگار برگ - تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 3:20
از آنجا که من محمدرضا گلزار نیستم (خوشبختانه) و شما من را نمی‌شناسید و به قول این خارجی‌ها یو هَو نو آیدی‌آ که من چه شکلی لباس می‌پوشم، قبل از رفتن سراغ اژدر، باید اول خوب و کامل توضیح بدهم که من چه سلیقه‌ای دارم و چطور ...اژدر یکی از این شلوارهای گشاد یا همان بَگ که رنگ و طرح چرک دارد می‌پوشد، با ی...
از اول - تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 3:20
می‌خواهم اعتراف کنم. جرم و جنایت؟‌ نه، از این خبرهای هیجان‌انگیز نیست. من مسیر صاف را رفتم و این راه‌های مستقیم، شوربختانه شور و هیجانی ندارند. همه رفتند جاده چالوس، من رفتم فیروزکوه. همه یعنی همه‌ی آن‌هایی که می‌شناسم. ...من در نوجوانی گیر کرده‌ام. این همان اعترافی است که می‌خواستم بکنم. می‌دانید گ...
هر جای دنیایی دلت اون جاست - تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 3:20
خلاصه‌اش این‌که بله، طبق معمول بیدار بودم. می‌شناسی که من را، ساعت خوابم درست نمی‌شود. داشتم کار می‌کردم خیر سرم. می‌دانی، ما که این‌طرف‌ها زندگی می‌کنیم گوش و هوشمان قوی‌ است، حتی حس شامه‌مان؛ بو را از صدها کیلومتر آن‌ط... خبر ندارم آن‌طرف‌ها دریا دارد یا نه. گفته بودم که جغرافی‌ام خوب نیست، حالا ک...
می سوخه - تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 3:20
دکتر پرسید «چرا همه‌ی دردهایت سوزشی است؟» نمی‌دانم کی به این دکترها مدرک می‌دهد. روزنوشت
نیستی اما یادت این جاست - تاریخ: 1405/5/5 ساعت: 3:20
شما که در جریانی، من خیلی به کلمه‌ها فکر می‌کنم؛ الان درگیر این سوال شدم که این «نکردی» از کجا آمده؟ همه هم به زبان می‌آورند و کسی موقع گفتنش لبش را گاز نمی‌گیرد. یعنی می‌خواهم بپرسم که به نظر شما هم زشت است یا من ذهن من...دروغ چرا، این روزها مدام به یادتان می‌افتم؛ یعنی به شکل ناراحت‌کننده‌ و غم‌ان...
ما فیل نیستیم - تاریخ: 1403/4/27 ساعت: 21:26
چند روز پیش دکتر با من حرف زد. نمیدانم نگران من است یا میخواهد مرا از سرش وا کند. آن وقت که لازمش داشتم من را سنگقلاب کرد و حالا دیگر چندان مهم نیست حرفی بزند یا نزند. البته بدم نمیآید گاهی حرف بزند با من. این حرف زدن هم چیز عجیبی است واقعا؛ آدمیزاد اگر خودش را نریزد بیرون، میترکد. بهش گفتم دکتر من ...
تیر - تاریخ: 1403/4/7 ساعت: 16:02
من جغرافیام خوب نیست؛ شمال و جنوب سرم نمیشود، غرب و شرق را با هم اشتباه میگیرم. جدا از این، خیابانها و بزرگراهها هم نمیشناسم. یعنی به طور کلی با موقعیت و مکانیابی مشکل دارم. نمیدانم کافه خوب کجاست، فستفودهای تهران کجا هستند، اگر بخواهم با دختری پسری قرار بگذارم کجا را باید نشان کنم. برای همین قرارها...
در آینه ما را ببین - تاریخ: 1403/3/25 ساعت: 15:43
توی آینه نگاه میکنم و با خودم حرف میزنم. کار عجیبی نیست اصلا، همه آدمها با خودشان حرف میزنند؛ فقط فرقش این است که گاهی صدایم درونی نیست دیگر، یعنی اگر کسی کنارم باشد میشنود. گفتم پسر چقدر زود گذشت. چند لحظهای صبر میکنم که جوابم را بدهد اما آینه حرفی نمیزند. میگویم دیدی 36 ساله شدم؛ سی و شش ساااال. ش...
نامههای بیجواب - 9 - تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 14:10
سلام خانم دکترچند وقتی است حالمان خوش نیست. البته خیال نکنید به همین خاطر بوده که برایتان چیزی نوشتیم، نه؛ راستش را بخواهید چند روز پیش شنیدیم جایی درددل کردهاید، ما هم هوایی شدیم چیزکی بنویسیم. مخصوصا اینکه بار آخر هم گلایه کرده بودید چرا تا به حال چیزی برای من ننوشتی. شما که خوب ما را میشناسید، نم...
نامههای بیجواب – 10 - تاریخ: 1403/1/27 ساعت: 14:10
سلام فاخته جانهیچ ننوشتی و نگفتی کجایی و چه میکنی. من البته خبر شدم که هواپیما سالم نشسته و حالا هزار کیلومتر آنطرفتر هستی. من هیچوقت با این معیارها و واحدهای فیزیکی ارتباط نگرفتم. نمیفهممشان. گولزنندهاند؛ در ظاهر به طور دقیق همهچیز را مشخص و معلوم میکنند اما آدم آخرش نمیفهمد معنی و مفهومشان را. مید...
خستگیناپذیر - تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:30
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه به جز «روزنوشت»ها باقی نوشتهها فقط یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفتوگو» هم که تکلیفش معلوم است. Adblock test (Why?)
اژدر وارد میشود - تاریخ: 1402/12/1 ساعت: 12:30
درِ اتاق را بسته بود و داشت با کسی تصویری حرف میزد. من که از کامپیوترم دور افتاده بودم، رفتم یک کاسه شیر داغ کردم که با کیکی بیسکویتی چیزی بخورم. نیم ساعت که گذشت، در را باز کرد و با نیش باز آمد کنارم نشست. مثل بچههای هفت هشت ساله منتظر بود بپرسم کی بود. البته از آن لبخند بزرگ روی صورتش هم میتوانستم...
به خاطر چند لینک بیشتر - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 13:42
کدام نویسنده بود که میگفت بروید دنبال معنای زندگیتان؟ آلن بود گمانم. موضوع این است که من اصلا معنای زندگی نداشتم، اما ادامه میدادم زندگی را. بی اینکه امید به چیزی ببندم، بی انگیزهای برای حرکت، بی تپش قلبی برای کسی. سه سالی که گذشت از آن آدمِ درونگرایِ سادهدلِ الکیخوش، یک آدم عصبی ساخت که خیال میکرد ...
آدمها توی چمدان جا میشوند؟ - تاریخ: 1402/8/30 ساعت: 13:42
چند وقت پیش که دنبال چیزی در حافظه کامپیوترم میگشتم، چشمم افتاد به عکسی از سال 91 یا 92. کنار پنج نفر دیگر توی کافهای نشسته بودیم و مطابق معمول عکاس من بودم؛ این بار البته داشتم سلفی میگرفتم. احتمالا به خاطر دستهای درازم که در چنین شرایطی کارکردی منوپادی پیدا میکنند. دارم به پهنای صورت میخندم همراهش...
صبحها بیدارم کن - تاریخ: 1402/5/24 ساعت: 17:50
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه به جز «روزنوشت»ها باقی نوشتهها فقط یک خیالپردازی هستند و بس. بخش «گفتگو» هم که تکلیفش معلوم است. Adblock test (Why?)
یکذره زرنگی - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 13:14
اژدر حالش خوب نیست. مدتی نبود و بیشتر از قبل درگیر کارم شدم و کمتر بهش فکر کردم. وقتی که نبود میتوانستم خیال کنم مشکلی ندارد و مثلا توی خیابانها میپلکد یا رفته است وسط پارک بزرگی نشسته و آدمها را تماشا میکند. اما حالا که هست، حالا که اینجاست نمیشود طور دیگری فکر کرد. گاهی وقتها آدم از نبودن نگران می...
آدمهای معمولی دیوانه - تاریخ: 1402/5/11 ساعت: 13:14
از دور که به آدمها نگاه میکنی با یک اختلاف ساده و احتمالا جزئی همهشان شکل هم هستند؛ خیلی معمولیاند. برای همین است که خیال میکنیم فلانی را میتوانیم دوست داشته باشیم و «کراش» ما است و دلمان میخواهدش. ولی نزدیک که میشوی تازه میفهمی چقدر آدمیزاد عجیب است. دست روی هر کسی که بگذاری یکجور دیوانه است. یعنی ...