معادله دو مجهولی - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
سرد و گرمِ روزگاریسیگارِ قبلِ ناهاریرخوت ظهرِ تابستونرعد و برقای بهاریاضطراب اول مهریه کتاب خالی از شعرپشت خط، تلخه شنیدنحتی آهنگای شادمهرچرند و پرند
املت با غر اضافه - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
لش کردهام روی کاناپه. دقت کردهاید که کلمهها میتوانند در عین صداقت، دروغ تحویلتان دهند؟ بی اینکه خودتان هم بفهمید. همین کاناپه که میگویم، یک مبل قهوهای رنگ و رو رفته است، که تازه یک بار هم پارسال
خوش باش و ... - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
گاهی وقتها تعجب میکنم از آدمهایی که حرفهای عاشقانه را مثل نقل و نبات خرج میکنند. مگر میشود به همین راحتی دنیایت شود، یا فدایش شوی. اینکه به سرعت به چنین مرحلهای میرسید که بماند کنار، قضیه وقتی
DD - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
دیدی رفتم و مهم نیستنمرههات هنوز میشن بیستدیدی پول چقدر مهمه!؟رید باید تو «ژورنالیست»!دیدی بیادب بودم من!اهل چت تو شب بودم من!دیدی یه آدم دیگهپشت این دو لب بودم مندیدی غم یکی دو تا نیستفاصله از ما
هشت سال تمرین - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
وقتی که اینجا را راه انداختم، پی این نبودم که مخاطب جمع کنم و صفحه پربازدیدی شود؛ قطعا بدم نمیآمد همچین اتفاقی بیفتد، ولی پایهاش روی این موضوع نبود. و نشد. از اسمش بگیر که به نظرم یکی از مسخرهترین
این شانههای نحیف - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
غمی نبود؟ ما غم نداشتیم مگر. ما که لابلای سوت و فوران نور چشم باز کردیم. ماجرای غصهها که تعریف کردن ندارد. غم، غم میآورد. میخواهی بچینی روی هم که چه شود. خشت خشتِ دیوار بلندی را بگذاری که نتیجهاش
اول و آخر خط - تاریخ: 1397/11/11 ساعت: 14:28
توی راهروی مترو دختری را دیدم که بریده کوچکی از موهای لخت و صافش از زیر شال بیرون افتاده بود. راستش من دلم میرود برای این مدل مو. خوبیاش هم این بود که به نظر نمیرسید از روی عمد این کار را کرده باشد
سر و ته - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:14
اول صبح دیروز با سردرد شروع شد و بعد درد به جاهای دیگر رفت. همیشه هم از سر شروع میشود. اصلا برای همین است که اسمش را گذاشتهاند سر. یعنی بالاتر از همه جا، اول ماجرا. اصل قضیه هم همین سر است. بعد که اینطوری شد فهمیدم سرِ آن ندارد امروز که تهش چیز خوبی از آب دربیاید. یعنی میخواهم بگویم از قدیم ندیمها س...
مگس سفیدها و یک حقیقت تلخ - تاریخ: 1396/6/30 ساعت: 20:14
همینطور توی خانه نشسته بودم و داشتم با دمپاییام ور میرفتم، که زنگ زدند و گفتند بلند شو بیا مصاحبه. بعد از آنجایی که این روزها زندگی را به فلانم گرفتهام، همانطور که از آنطرف خط داشتند توضیح میدادند، من داشتم حساب میکردم که واقعا ارزشش را دارد که لم دادن روی صندلی و نشستن با شلوراک و بازی کردن با دمپا...
گل بازی - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:35
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه به جز «روزنوشتها» باقی نوشتهها فقط یک خیالپردازی هستند. بخش «گفتگو» هم که تکلیفش معلوم است.
ابی بخون - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:35
این آدم دو پا من هستم. هرچه در اینجا میخوانید حاصل قلم نصف و نیمهام است. ضمن اینکه به جز «روزنوشتها» باقی نوشتهها فقط یک خیالپردازی هستند. بخش «گفتگو» هم که تکلیفش معلوم است.
درِ دنیا را تخته کنید - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:35
وقتی دورهی کودکی و نوجوانی پسری با حضور دختر یا دخترهایی گره بخورد، طبیعی است که حسی متفاوت را تجربه کند. ممکن است خودش هم چندان متوجه اصل موضوع نشود، یا درست و حسابی نداند قضیه چیست، ولی به هر حال دچار حس دیگری میشود. شاید دربارهی بچههای امروز بگویید که دیگر خیلی چیزها را بلد هستند و میدانند، اما ب...
لو باتری - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:35
گفت: «عزیز جان الآن تمام فکرم این است یک حرکتی بزنم، کاری کنم و چیزی بگویم که کارت راه بیفتد. توی این شهر شلوغ که مردم توی هم میلولند، آدم چشمش فقط روی یک نفر است. همه که برای آدم مهم نمیشوند، همه که مهم نیستند، چند تایی دانه درشت، اندازه انگشتهای یک دست. باید کاری کنی حال و روزت خوب شود. بلند شو را...
گرام تعطیل - تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 1:35
نرمافزارهای پیامرسان باعث سوء تفاهم هستند. دستکم برای من که اینطور بوده. خب وسط حرف و صحبت خیلی چیزهایی که گفته میشوند، برای من شوخی هستند و اهمیتی ندارند، این است که سرسری میگیرمشان. بعضی وقتها سر به سر طرف میگذارم، ولی خب، متوجه نمیشود. چون لحن کلمه معلوم نیست و شکل بیانش را نمیداند؛ حالا خودت را ...
تمام شد - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:00
هیچ چیز اجباریاش خوب نیست؛ حتا بهترین سرگرمیها و تفریحها. خوشی و مهمانی هم اگر است باید به وقتش باشد و با تصمیم و به میل خودت. برای کسی مثل من که زیاد مسافرت نمیروم و دلم میخواهد بروم، سفر اجباری نه تنها چاره نیست، که اوضاع را بدتر میکند. چند وقتی میشد سفر بودم، سفری که به میل خودم نبود، و حا
لاست - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:00
چند سالی میشد که حسابم در آن صفحه اینترنتی آبی معروف را دیاکتیو کرده بودم. فضایش آنقدر برایم حال به هم زن شده بود که دیگر نمیشد تحملش کرد. چیزهای زیادی باعث شده بود حال و هوایش به آن وضع مزخرف برسد. وقتی رفتم که هنوز شلوغ و پر رفت و آمد بود، هنوز آدمها خوش بودند لابلای آن زرق و برق پوشالی. بعد ا
پازل - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:00
چند سال پیش، نزدیک یک مرکز خرید ایستاده بودم؛ نمیدانم چرا و یا برای چه کاری. چشمم افتاد به یک دخترک که روی پلههای جلوی پاساژ نشسته بود و داشت با خانمی انگلیسی حرف میزد. خیال میکنم مادرش بود. رفتم جلو و گفتم چه جالب، با شما انگلیسی حرف میزند. یک چیزی شبیه همین حرفها از دهانم درآمد. و بعد گفتم م
دل ناخوش - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:00
بابا میآید توی اتاق و توی کمد دنبال آجیلها و شیرینیهایی میگردد که ده روز قبل از عید خریده بود و دست نخورده مانده بودند؛ نایلونها و جعبههای باز نشده، نشانه خوبی نیستند. حرف از رفتن و نبودن میزنند، حتا پستههای بسته. آنطرف، توی پذیرایی، هفت سین ناقصی چیده شده، آن هم در ویترین. برای اولین بار اس
به یاد بلاگرهای مینیمالدوست - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:00
پدرم بعد از بیست و نه سال هنوز من را نوید صدا میزند.پینوشت: نوید اسم برادرم است. رپبازی: تولدمه، سلامتی پدرم. روزنوشت نوشته شده به دست فرید دانشفر در تاریخ ۱۳۹۶/۰۱/۲۲ |
قضیه خیار - تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 16:00
چند وقتی است که تنها نانآور خانه شدهام. اژدر حال و احوالش به هم ریخته دوباره. صبحها دیر بیدار میشود، بیحوصله تلویزیون روشن میکند و بیهدف کانالها را بالا پایین میکند. اینها را روز جمعهای که توی خانه بودم، فهمیدم. اشتهایش هم کم شده. توی خانه دو وجبیمان قدم میزند میرود در یخچال را باز می