خرید بک لینک


اول صبح دیروز با سردرد شروع شد و بعد درد به جاهای دیگر رفت. همیشه هم از سر شروع میشود. اصلا برای همین است که اسمش را گذاشتهاند سر. یعنی بالاتر از همه جا، اول ماجرا. اصل قضیه هم همین سر است. بعد که اینطوری شد فهمیدم سرِ آن ندارد امروز که تهش چیز خوبی از آب دربیاید. یعنی میخواهم بگویم از قدیم ندیمها سر مهم بوده. چیزی که از سر برود، باید از ته دربیاید. مثلا شما اگر سر شلنگ یا همان شیلنگ را وصل کنید به شیر آب، از تهش آب میزند بیرون. یعنی آب که از سر بگذرد، از ته در میآید. خلاصه اینکه درد از سرمان رفت و به وسطهای راه رسیده بود. این شد که من ماندم و تب و لرز. توی این گرمای تیری، سردم شده بود و میلرزیدم. نا هم نداشتم از جایم بلند شوم. چند دقیقه و ساعت که گذشت، دیدم اصلا راه ندارد. درد رفته و گیر کرده توی ما. باید کاری میکردم که از تهم بزند بیرون. این شد با همان وضع حالندار و گیج و ویج، یک شلوار تنم کردم و رفتم دکتر.

پول ویزیت را دادم و رفتم توی مطب. دکتر را قبلا دیده بودمش. از این دکترهای مامانی بود؛ نه اینکه مشکلی چیزی داشته باشد یا اینکه سوسولی رفتار کند. نه، منظور جنبه مثبت قضیه است. یعنی خیلی مهربان و صمیمی و اینها بود. نسخه را نوشت و رفتم خریدم. سر خریدن داروها بود که فهمیدم ته کارتم چیزی ندارم. میبینید سر و ته چقدر مهم است. از طرفی حالش را نداشتم برگردم خانه که پول بردارم، از طرفی پول نقد همراهم نداشتم. با سِرُم و آمپولها برگشتم مطب. نشستم روی صندلی و زنگ زدم برادرم برایم کارت به کارت کند. حالا از شانس ما هم نوید جواب نمیداد. دو سه بار به فاصله پنج دقیقه زنگ زدم. حالم خوب نبود و دوباره لرزها داشت سراغم میآمد. همانطور توی سالن چشمم به گوشی بود. آخرش رفتم به خانم منشی گفتم اجازه بدهید من بعد از تزریق حساب کنم قرار است برایم پول کارت به کارت کنند. منشی هم خیلی جدی جواب داد: «نه خیر، یا الآن پرداخت کن یا برو فردا بیا.» یک لحظه یاد آن بیچارههایی افتادم که مریض اورژانسی دارند و پول همراهشان نیست؛ برای یک لحظه فهمیدم چه حس و حالی دارند. بعد توی دلم گفتم: «آخه الدنگ الاغ اسکل چتمغز، یعنی انقد منگلی که فکر میکنی حاضرم این تب و لرز رو واسه نُه هزار تومن تحمل کنم؟ آخه #$%&* جَو گرفتی فکر کردی قراره سی میلیون پول عمل جراحیم و بپیچونم؟»

پنج دقیقه بعد نوید پول را ریخت و رفتم توی اتاق تزریقات. پرستار آمد و سِرُم، یا به قول دختر کناریام که چهرهاش را نمیدیدم، سُرُم را به روش سامورایی وصل کرد. من سابقه زیادی در وصل کردن سُرُم دارم،ولی این مدلیاش را حس نکرده بودم. یعنی یک جوری این سوزن را تا ته فرو کرد، که یک لحظه حس کردم شمشیر آریا استارک رفته است توی دستم. ولی چیزی نگفتم. چسب را زد روی سوزن و رفت. بعد نگاهی انداختم به دستم. دیدم روی محل وارد شدن سوزن اندازه یک گیلاس باد کرده. چیزی عجیب غریبی بود. تا حالا با این تجربه در سُرُم زدن چنین چیزی ندیده بودم. سی ثانیهای صبر کردم بلکه بادش بخوابد، که نخوابید. پرستار را صدا زدم و گفتم استاد چرا اینطوری شده. نگاهش که به قلمبگی افتاد، یک لحظه چشمهایش گرد شد، ولی بعد خیلی کول و خونسرد گفت چیز خاصی نیست، چون اینجا دو تا رگ هست این شکلی شده. بعد هم یک مقدار با آن شلنگ و سوزن بازی کرد، و دوباره رفت. یک دقیقه بعد دیدم باد دستم خوابید. توی دلم گفتم: «اسکل گیر آوردی شاسماخ؟ خب اگه درست زده بودی پس چرا باد کرد، و بعد که باهاش ور رفتی بادش خوابید؟ اگه هم درست نزدی، خب مثل آدم بگو اشتباه کردم.» بقیهاش را هم حال ندارم تعریف کنم. زیادی طولانی شد.

رپبازی: منتظری که برسه روز سلامتی، حاضری اینو به صد کیلو طلا ندی.

روزنوشت

imageنوشته شده به دست فرید دانشفر در تاریخ ۱۳۹۶/۰۶/۰۵ |

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 30 شهريور 1396 ساعت: 20:14

صفحه بندی