دکتر پرسید که چرا به دوستدختر وبلاگیات نگفتی شوهر نکند، گفتم حالا از کجا میدانی نگفتم. بعد ساکت شد و بر و بر نگاهم کرد. گفتم اصلا شما از کجا خبر داری من وبلاگ دارم، که گفت من مخاطب خاموشتم. گفتم ای بخت سیاه، مخاطبهام...
دکتر گفت این پستت دارد طولانی میشود، گفتم تقصیر شماست. اینکه دارم با این پیامها حرف میزنم هم تقصیر شماست. شما هیچ به جزئیات توجه نکردید. این کلمههایی که تایپ میشوند بار معنایی دارند. البته راستش را بخواهید من هم به جزئیات توجه نکردم؛ مثلا نمیدانستم کلمهای که نوشته میشود، اگر پشت تلفن گفته شود و اگر حضوری گفته شود، معنیاش زمین تا آسمان فرق میکند. اصلا بعضی وقتها، گرفتن دست، کار پنجاه صفحه متن و ده ساعت تماس را میکند. کدام احمقی گفته دوری و دوستی؟ دکتر گفت یک نفس عمیق بکش مرد که گریه نمیکند، گفتم جنسیتی نکنید قضیه را.
پینوشت: توی جمعی، از بچهای پرسیدیم ماکارونی دوست دارد یا کباب بختیاری، گفت ماکارونی. میخواهم بگویم آدم وقتی به پختگی نرسیده، ارزش چیزها را درک نمیکند و نمیداند چه چیزی را باید بیشتر دوست داشته باشد. اگر کسی دوستتان نداشته/ندارد، این احتمال را هم در نظر بگیرید که ارزشتان را درک نکرده.
روزنوشت
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان