بابا میآید توی اتاق و توی کمد دنبال آجیلها و شیرینیهایی میگردد که ده روز قبل از عید خریده بود و دست نخورده مانده بودند؛ نایلونها و جعبههای باز نشده، نشانه خوبی نیستند. حرف از رفتن و نبودن میزنند، حتا پستههای بسته. آنطرف، توی پذیرایی، هفت سین ناقصی چیده شده، آن هم در ویترین. برای اولین بار است که در این روزها چنین منظرهای را در خانهمان میبینم. صحنههای بسیارِ دیگری در این چند روز دیدم که پیش از این تجربهشان نکرده بودم؛ مثل خرماها روی میز وسط خانه، مثل اشکهای بیموقع. قرار نیست مرثیه بنویسم، فقط آمدم حرفی زده باشم. شاید هم میخواهم کمی خودم را خالی کنم، که گاهی اشک هم جواب نمیدهد و دست به دامن کلمهها میشوم. میدانید؟ گریزی از رفتن نیست، اما کاش زمان خوبی برویم. اگر کارها در وقت درستی انجام نشوند، همه چیز به هم میریزد. مثلن میشد زودتر از اینها از رفتنِ پدربزرگ بنویسم و بگویم، اما خیال میکنم الآن بهتر میتوانم بنویسم، با دید بهتر. یک هفته پیش از عید بود که خودم را لوس کردم و با خنده به مادرم گفتم یک هفته دیگر عید است، خوشحال نیستی!؟ آهی کشید و گفت ای بابا، هر وقت دل خوش باشد عید است. یک روز بعد فهمیدم کاملن حق با او بوده.
رپبازی: هنو خورشید میآد سلام میده میره، روزا هم میگذره، هواش گوشهگیره.
روزنوشت
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان