وقتی دورهی کودکی و نوجوانی پسری با حضور دختر یا دخترهایی گره بخورد، طبیعی است که حسی متفاوت را تجربه کند. ممکن است خودش هم چندان متوجه اصل موضوع نشود، یا درست و حسابی نداند قضیه چیست، ولی به هر حال دچار حس دیگری میشود. شاید دربارهی بچههای امروز بگویید که دیگر خیلی چیزها را بلد هستند و میدانند، اما برای بچههای دهه شصت قضیه کمی فرق دارد. ما خیلی چیزها را ندیدیم؛ نه فقط چیزهایی که امروز وجود دارند؛ نه، ما حتا از دیدن چیزهایی که آن زمان هم بود، محروم بودیم. مثال نمیزنم، که حرفش زیاد گفته شده و ذکر کردنش فقط تکرار همانهاست.
من خیالبافم؛ و این ویژگیای نیست که تازگی کشفش کرده یا اخیرا در من به وجود آمده باشد. از همان بچگی، داستان درست میکردم؛ از اسباببازیهایم گرفته تا آدمهای اطرافم. توی ذهنم قصه میبافتم دربارهشان. اگر این دو موضوعی را که گفتم ترکیب کنیم، نتیجهاش میشود دیدن یک دختر بانمک و بامزه در ده سالگیام و رویابافی دربارهاش. نه اینکه پیش از او دختری را ندیده باشم، که اتفاقا به عکس بود قضیه. ولی همیشه بعضی از آدمها در همان نگاه اول برایمان خاص میشوند. و این موضوع ربطی به سن و سال هم ندارد. دور و بر ما هستند بچههایی که با بعضیها خیلی راحت و زود ارتباط برقرار میکنند. خلاصهاش اینکه سارا شد همان دختری که من آن زمان توی ذهنم با او حرف میزدم، بازی میکردم و چیزهایی از این دست که توی کلهی یک بچهی ده ساله میچرخد. از اقوام یکی از پسرعموها بود، و آن موقع به ندرت پیش میآمد ببینمش؛ شاید دو سالی یک بار. بعدها این فاصله بیشتر هم شد و تقریبا دیگر ندیدمش.
چند روز پیش که رفته بودیم خانهی عمو، حرف توی حرف آمد و صحبت از خانوادهی سارا شد؛ اینکه مادرشان چکار میکند و خواهر بزرگتر کجاست و ازدواج کرده یا نه. میان همین حرفهای معمولی بود که دختر عمو گفت سارا روی ویلچر مینشیند. شوکه شدم. برای مطمئن شدن پرسیدم چی شده؟ گفت چند وقت پیش بود که بیحسی بدن و زبانش را متوجه شد، و کمکم وضعیتش بدتر شد. طوری که حالا وقتی صحبت میکند نمیتوانی بفهمی چه میگوید. راه رفتنش هم روز به روز سختتر شد؛ با عصا، با ویلچر.
آنقدر تصویر کردنش تلخ است که حالا انگشتهایم بالای کیبورد مات و مبهوت ماندهاند. سخت است نوشتن از آدمهایی که تصویر شیرین و خوبشان در خاطرات کودکیات ثبت شده، و حالا روزگار آن تصویر را ویران کرده، آن آدم را ...
سوالهای تکراری و فلسفی و غیر فلسفی میپیچد توی سرم. و فقط فحش به روزگار و دنیا میتواند کمی آدم را خالی کند. گند بزنند این روزگار را، گه بزنند بهش. باید شاشید توی این دنیا و رفت. همین
روزنوشت
پینوشت: اگر کسی از آیدا، صاحب وبلاگ «اندر احوالات من و اینجانب» خبری دارد برایم بنویسد.