لش کردهام روی کاناپه. دقت کردهاید که کلمهها میتوانند در عین صداقت، دروغ تحویلتان دهند؟ بی اینکه خودتان هم بفهمید. همین کاناپه که میگویم، یک مبل قهوهای رنگ و رو رفته است، که تازه یک بار هم پارسال دادیم روکشش را عوض کردند؛ پایههایش هم زخمی شده، انگار که موشی چیزی جویده باشد. اژدر توی آشپرخانه دارد غذا درست میکند. غذا؟ خب راستش یک املت است، آن هم با رب، نه با گوجه. من که اهمیت نمیدهم چی باشد و چطور. اژدر حالش خوب است؛ هفته قبل با دختری که تا حدودی خوشگل است قرار گذاشته. همین که از در وارد شد، نیش بازش را دیدم. آنقدر ساده است که حتی نمیتواند چیزی به این سادگی را مخفی کند. دیدم خرید هم کرده؛ تنقلات برای موقع فیلم دیدن. حالش که روبراه باشد مینشیند به تماشای فیلم؛ یا درام یا کمدی. اینطور وقتها حال فیلم هنری و فلسفی و جنگی ندارد. فلش را انداخت کنار تلویزیون و خریدها را خالی کرد توی بشقاب. گفتم گند بزنند روزگاری که نمیتواند ببیند یک روز حال جفتمان خوب است. سخت است ببینی همه فکر خودشانند، و تو گوشه ذهنت فکر بقیه باشی؛ از محل کار تا بین رفقا. اینهمه مدت بگذرد، و آنقدر همهچیز مزخرف پیش برود که شک کنی اصلا ارزشش را داشته؟ دو به شک میشوی. خود همین اژدر که از من هم سفت و سختتر است، گاهی دودل میشود، میزند به سرش کارهای عجیب کند، عوض شود. نشستهام برایش درد و دل کردهام، تهش بهم میگوید «قول میدم یکی پیدا بشه قدر بدونه.» حرفهام توی کلهاش نمیرود. میگویم همینکه بین این آدمها زندگی کنی و عزت نفس به خرج بدهی و قید خوشیها را بزنی، خودش سخت است، فکرش را بکن حالا این وسط یکی برگردد بهت متلک هم بگوید. متلکی که بار همان عوضیها هم نمیشود.
توی سبد پلاستیکی سبزی میریزد، ظرف املت را میگذارد بغلش و میآورد پیش من. دو تا نان لواش گذاشته توی سفره، با نمک و فلفل. مینشیند روبروی من، میگوید: «من و تو بعضی وقتها فقط غر میزنیم. یا همین گهی که هستی، باش. یا درست و حسابی عوضی شو.»
من و اژدر
برچسب:
نویسنده: رها کاظمیان