خرید بک لینک


گفت: «عزیز جان الآن تمام فکرم این است یک حرکتی بزنم، کاری کنم و چیزی بگویم که کارت راه بیفتد. توی این شهر شلوغ که مردم توی هم میلولند، آدم چشمش فقط روی یک نفر است. همه که برای آدم مهم نمیشوند، همه که مهم نیستند، چند تایی دانه درشت، اندازه انگشتهای یک دست. باید کاری کنی حال و روزت خوب شود. بلند شو راه برو توی کوچه و خیابان، چهار تا آدم ببین دلت باز شود، برو سینما یک فیلم پدر مادردار ببین. عزیز جان من نگران این اوضاعت هستم، نمیخواهم کش بیاید و همینطور روی این فرمان روزها را شب کنی. اگر روی دندهی لج بمانی، همین من هم که خاطرت عزیز است برایم، فردا پسفردا میروم. بیا حرف بزن، بریز بیرون. غمت نباشد، درست میشود.»

حرفهای قشنگ، از آدمهای نزدیک، حالت را خوب میکند. اما نه همیشه. آدم گاهی لازم است یکی را بغل کند، که غمهایش را بپراند و از نو انرژی بگیرد؛ مثل همین گوشیها که باید بزنیدشان توی شارژ تا باز هم کار کنند. کاش آدمها بدانند لمس لحظههای خوش، با استرس و نگرانی ممکن نیست. که اگر هم ممکن باشد، آنقدرها هم جواب نمیدهد. مثل شارژری که سیمش مدام قطع و وصل میشود.

رپبازی: میدونی دنیا مال قویاشه.

روزنوشت

نوشته شده به دست فرید دانشفر در تاریخ ۱۳۹۶/۰۵/۱۹ |

برچسب: باتری, نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: جمعه 3 شهريور 1396 ساعت: 1:35

صفحه بندی