خرید بک لینک


روبروی تلویزیون به پشتی تکیه دادهام. اژدر دو سه روزی است رفته؛ بیخبر. یک کلمه هم حرف نزد. قبلترها وقتی میخواست جایی برود، میگفت. اصلن اگر جایی هم بود، با هم میرفتیم. کنترل را توی دستم بازی میدهم و فکر میکنم شاید تقصیر من بوده که این چند وقت حالش را نفهمیدم. هرچند کم حرف میزند، ولی چیزی ندارد از من قایم کند. درست است که نمیشود به زور از دهانش حرف کشید بیرون، ولی شاید بهتر بود کاری میکردم. مثلا دستش را میگرفتم میبردم خیابانها را بالا پایین میکردیم. آدمهای دلخوشی را که توی کافهها نشستهاند نشانش میدادم، میگفتم ببین! وضع ما که از اینها بدتر نیست. بعد لبخندی میزد و میگفت ادا اصول. نگرانش شدهام. راستی نکند همان کافهها حالش را بد کرده باشد، همان آدمها. گند بزنند. من هیچوقت بلد نیستم حالش را خوب کنم. نمیدانم توی ذهن لعنتیاش چه خبر است. نکند کسی فکریاش کرده و من خبر ندارم. یک بار گفتم اژدر این محله دختر زیاد دارد، یعنی باور کنم هیچکدامشان نرفتهاند توی دلت؟! نگاهش را دوخت به استکان چایی کمر باریک و انگشتهایش را حلقه کرد دور استکان، جواب داد: «نبایدم باور کنی. همهشون خوشگلن، معلومه که رفتن تو قلبم.» یک حبه قند برداشت گذاشت گوشه لبش و گفت: «ولی هیچکدوم جدی نیستن. اونی که فکرتو مختل میکنه، میره گوشه ذهن.» حالا که گذاشته رفته، دلم شور میزند. همسایهها میگویند زنگ بزن ببین کجاست. هنوز اژدر را نمیشناسند؛ نمیدانند وقتی میخواهد تنها باشد، هیچجوره نمیشود پیداش کرد. اینجا که بود حس نمیکردم کسی پیشم است، ولی حالا که رفته بدجور جای خالیاش توی چشم میزند. حالم خوش نیست. باید بروم یک استکان چایی بریزم. هیچ چیزی مثل چایی، تنهایی آدم را پر نمیکند.

من و اژدر

برچسب: نویسنده: رها کاظمیان تاريخ: پنجشنبه 24 بهمن 1398 ساعت: 23:41

صفحه بندی